این شعر رو به خواهش یکی از دوستام تو وبلاگ گذاشتم...!!!
شاید خدای ما با ، عشق من و تو لج بود
من آمدم به سویت ،راهت همیشه کج بود
نصف النهار مبدا ، بر عشقمان کشیدی
از استوای دشت پرواز من پریدی...
وقتی صدات کردم ،مبهوت و مات گشتی
بعد از دو ماه و چندی ،رفتی و بر نگشتی
حالا صدای سوت... ریل قطار بعدی
می پیچه خاطراتم،در ازدحام رعدی
. . .
اما نگات کردم ، در آخرین تلاطم
میلادی از حلول، دستاس های گندم
بازم نگات کردم،اما سکوت و بعدا
چشمام همیشه باید،دنبال تو بگردن
شاید خدا بخواد و ،از چشم من بیفته
این عشق زخم خورده،بعد از غم و. . . (سه نقطه)
+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 11:28  توسط د . صالحی
|
شبیه برگ در بادم ، نیوتن
اسیر جذبه ای حادم ، نیوتن
به فریادم برس ، کشفی به پا کن
که من از چشم افتادم. . . نیوتن
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 14:31  توسط د . صالحی
|
یادت می آید عاشقی ها با "نرودا"
کافر شدیم از خواندن آیین "بودا "
شعرم به روی شانه ات لبریز می شد
وقتی اتاقت غرق یک پاییز می شد
من از تو گفتم لحظه ها آتش گرفتند
نام تو را بردند و در قابش گرفتند
روی دو چشمت عینک دودی کشیدند
دنبال آهوی نگاهت می دویدند
شرم نگاهت را عمودی فرض کردند
میلیارد ها نقاش از چین قرض کردند
بوم و سه پایه با قلممو را شکستند
فهمیده بودند از نگاهت مست مستند
نامت میان صفحه ها قند و عسل شد
این نقطه ی آغاز خوب یک غزل شد :
یادت می آید "ناظم حکمت"،"پل الوار"
واژه به واژه می نوشتم روی دیوار
من حتم دارم "اوریانا" خوانده بودی
از بس که می گفتی بده :سیگار ... سیگار
می سوزم این جا در میان چشم هایت
با شعله هایش می کشی من را تو این بار
مردم ولی من خواستم تنها بگویم:
من دارمت....من دارمت... دو... و خدا یار...
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:28  توسط د . صالحی
|
کمی به چپ متمایل ، حوالی میدان
چهارراه سیاه ، ازدحام رعب انگیز
نگاه سرد جسد در کشاکش ماندن
به نرده های همان وعده گاه رستاخیز
***
بلند می شود آرام و می کشد بر خاک
تن شکسته ای از یک تبار ویرانی
و برزخی که به بیرون می آورد او را
از التهاب همین خانقاه شیطانی
***
دوباره پیج صدا و شکنجه ی دربان
: برای مجرم سلول نه ، ملاقاتی
و من که باز . . . دوباره صدام می لرزید
ومی. . . ومی کشمت باز ، هفته ی آتی
***
«من از عبور سیاهی ، حوالی میدان
میان چشم جسد، لنگ آخرین فرصت
نگاش کردم و دیدم که او من ـ من بود
و خون که می چکد از او، ... اوی. . . اوی مثبت»
***
بکش تو قاتل جانی که من نمی خواهم
بگیری از نفس من ، تو این فخامت را
تو کشـ. . . تو کشته ای او را که لحظه ای ـمن ـ بود
منم که خواستم این مرگ با شهامت را
***
و قبل مرگ که . . . ، بخشیده ام تو را چندی است،
دعای قلب شکسته اگر اثر دارد ـ
خدا کند که دوباره تو را. . . ، خداحافظ
کسی که از همه ی خاطرت خبر دارد!
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 23:25  توسط د . صالحی
|
یک نفر می آید شاید شبیه هیچکس نیست!!!!!!!!
و
یک طرح
:
چقدر گل چیدم و پیشکش چشمانت کردم
اما تو
توی باغ نبودی. . .!!
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 13:45  توسط د . صالحی
|