شاید خدای ما با ، عشق من و تو لج بود
من آمدم به سویت ،راهت همیشه کج بود
نصف النهار مبدا ، بر عشقمان کشیدی
از استوای دشت پرواز من پریدی...
وقتی صدات کردم ،مبهوت و مات گشتی
بعد از دو ماه و چندی ،رفتی و بر نگشتی
حالا صدای سوت... ریل قطار بعدی
می پیچه خاطراتم،در ازدحام رعدی
. . .
اما نگات کردم ، در آخرین تلاطم
میلادی از حلول، دستاس های گندم
بازم نگات کردم،اما سکوت و بعدا
چشمام همیشه باید،دنبال تو بگردن
شاید خدا بخواد و ،از چشم من بیفته
این عشق زخم خورده،بعد از غم و. . . (سه نقطه)
