کمی به چپ متمایل. . .
چهارراه سیاه ، ازدحام رعب انگیز
نگاه سرد جسد در کشاکش ماندن
به نرده های همان وعده گاه رستاخیز
***
بلند می شود آرام و می کشد بر خاک
تن شکسته ای از یک تبار ویرانی
و برزخی که به بیرون می آورد او را
از التهاب همین خانقاه شیطانی
***
دوباره پیج صدا و شکنجه ی دربان
: برای مجرم سلول نه ، ملاقاتی
و من که باز . . . دوباره صدام می لرزید
ومی. . . ومی کشمت باز ، هفته ی آتی
***
«من از عبور سیاهی ، حوالی میدان
میان چشم جسد، لنگ آخرین فرصت
نگاش کردم و دیدم که او من ـ من بود
و خون که می چکد از او، ... اوی. . . اوی مثبت»
***
بکش تو قاتل جانی که من نمی خواهم
بگیری از نفس من ، تو این فخامت را
تو کشـ. . . تو کشته ای او را که لحظه ای ـمن ـ بود
منم که خواستم این مرگ با شهامت را
***
و قبل مرگ که . . . ، بخشیده ام تو را چندی است،
دعای قلب شکسته اگر اثر دارد ـ
خدا کند که دوباره تو را. . . ، خداحافظ
کسی که از همه ی خاطرت خبر دارد!
