تبليغاتX
دستان مرگ - یادت می آید. . .

دستان مرگ

یادت می آید. . .

یادت می آید عاشقی ها با "نرودا"
کافر شدیم از خواندن آیین "بودا "

شعرم به روی شانه ات لبریز می شد
وقتی اتاقت غرق یک پاییز می شد

من از تو گفتم لحظه ها آتش گرفتند
نام تو را بردند و در قابش گرفتند

روی دو چشمت عینک دودی کشیدند
دنبال آهوی نگاهت می دویدند

شرم نگاهت را عمودی فرض کردند
میلیارد ها نقاش از چین قرض کردند

بوم و سه پایه با قلممو را شکستند
فهمیده بودند از نگاهت مست مستند

نامت میان صفحه ها قند و عسل شد
این نقطه ی آغاز خوب یک غزل شد :

یادت می آید "ناظم حکمت"،"پل الوار"
واژه به واژه می نوشتم روی دیوار

من حتم دارم "اوریانا" خوانده بودی
از بس که می گفتی بده :سیگار ... سیگار

می سوزم این جا در میان چشم هایت
با شعله هایش می کشی من را تو این بار

مردم ولی من خواستم تنها بگویم:
من دارمت....من دارمت... دو... و خدا یار...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:28  توسط د . صالحی  |